ملاقات در ابرهای پنج شنبهو حرف هایی پس از آن |
||
برنمیدارد
سر از سرک کشیدن به ساحل
دریای فراموشکار !
نمیداند
زمان قرارش
با تو را
همین که فکر کنی باران
می بارد
نه بر تو
که بر خیالت
پ.ن: اگر به تنهایی فکر هم نکنی،باز هم تنهایی... چه در این جهان که واقعیتش پتکیست ؛ چه روی پنجمین وجه آن چاروجهی!
وقتی به تو فکر می کنم
یعنی هنوز
وقت هست و
راه
یعنی هنوز
روزمرگی نیست
و نیامده
نرسیده است
مرگ ِ روزها
به گروهی
که سرد می نوازد
و نهمین آهنگ از آلبوم ناشناخته شان
من از پریشانی موهایت
بی خبرم
تو از پریشانی دلم
می روی و
در آینه
چشم هایت را می بینی
می آیم و
در چشم هایت
آینده را
و آینه ها
بی خبرند
از پریشانی ها
تو کجایی تو کجایی تو کجایی
که بگویمت
دلم به موهایت
گره خورده
آینده به چشمانت
برپلکان بیست سالگی ات ایستاده ای
بی بیست پله در پایین
بی هیچ آسمان در بالا –
پله یی
بی نرده و
بی حفاظ .
(شمس لنگرودی/
سه شعر برای یک دختر گنگ)
به خودم
که اشتباه میکردم
امروز می رود
و تمام شدنش یعنی
بیست سال تمام
امروز می رود
نشسته ام
و فکر می کنم
به فکر هایی که می رود
به بیست درصد ِ سالیانی
که مدیون توست
و سالی
که نوشتم
"امسال نمی رود"
تو آمدی
رفت
امروز می رود
و تمام شدنش یعنی
بیست سال تمام
نشسته ام
و فکر می کنم
به فکرهای تو
می خواهی بروی
وفکرت هم نمی رود
به تنهایی ام
به اینکه
تنها می مانم
با نمی رود
و دوباره خواهم نوشت
"امسال نمی رود"
حسی که میکوبد
بر سرم
خراب میشود
و سرکوب
آن حس آنی
تویی
ساده مثل کبریتی که در دست توست
ساده مثل نگاه من
به کبریتی که در دست توست
ساده مثل جرقهای کوچک
و از کبریتی که در دست توست
میبینی!
پس از این سادهها
و در پس این سادگیها
آتشیست
که چندان هم ساده نیست
- با ما به از این باش
- ؟
- که ذوزنقه هم شکلی ست
داری ست آنجا
منتظر
لحظاتی دیگر
دلی بر دار می رود!ـ
شانس به تو رو کرده است
وقتی که از زمستان به کویر پناه می بری و برف می آید
وقتی که می رسی به راهی که به جایی نمی برد
وقتی که لبانی داری تشنه و آبی که تشنگی می آورد
وقتی که حنجره ای داری متلاشی ؛ برای صبحی که طلوعی ندارد
وقتی که تنها تفریح خواب می شود و فقط رویا به خواب می رود
وقتی که فاصله ات با یک تکه نان به هزار متر می رسد
وقتی که می رسی
اما
به راهی که به جایی نمی برد
شانس به تو رو کرده است ، روی مگردان!
خندهدار نیست
قرارمان کوچ به یک ستاره بود
قرار ستاره ، کوچ به ناکجا...
میبینی؟
بیقراری آسمان هم
از ردپای ستارهایست
که دیدنش بوی هرگز میدهد...
و این خیال نیست
خندهدار نیست
نه اینکه بخواهی ابر باشی نه
نمیتوانی که ابر نباشی!
وقتی اینگونه سرد میگذرد روزگار
بافتنی راه راه آبیات هم
بیفایده است
پیرمرد برگهای بیرمق و صدای خش خشی که به گوش میرسید را بهانه کرده بود و شعر میخواند...یادش نمیآمد که در جوانی چنین غزلی خوانده باشد...شنیده بود این ها غزل نو ست..
« غروب اول آبان قشنگ خواهد بود نسیم و نم نم باران نشانهی خوبیست »
چنان روح و قلب و ذهنش سنگین و خسته بود که قشنگ بودن یک روز پاییزی با آن همه ابرهای در هم فرورفته در آسمانش را باور نمیکرد...دفتر شعر را بست ..اما بوی خاک کار خودش را کرده بود.. انگار قطعه ی آهنی شده باشد؛ آهنربای خاطرات به سرعت می کشیدش و به گذشتهای دور میبرد.
آنقدر عقب رفت تا یک روز قشنگ آبانی را به یاد آورد:
هوای سرد و درختانی که انگار چند برگ را به زور به خود چسبانده بودند تا در میانه ی فصل خزان زیاد هم غریب نمانند...و تختی که آخرین روزهایی بود که میهمان نشستنهای گه گاهی اهالی ِ خانه بود .
دیوارهای حیاط از سه طرف به دو نفری که روی تخت نشسته بودند خیره نگاه میکردند...همانهایی که یا حرف نمیزدند یا اگر میزدند، مبهم و گنگ دربارهی سکوت بحث میکردند..ولی همیشه همان جا بودند..
« حیاط آب زده، تخت چوبی و من و تو چقدر بوسه، چه عصری، چه خانه ی خوبیست »
دو راوی ِ سکوت که نمیدانستند برای چه کلمات را از یاد برده اند اما بهانه های ساده ای برای دیدنِ هم داشتند.
« و چای دغدغهی عاشقانهی خوبیست برای با تو نشستن بهانهی خوبیست »
با افکار جوانیشان درگیر بودند و آینده را ناپیدا میدیدند؛ درخانه ای که گوشه های دنجی داشت برای گوشه گیر شدن و فکر کردن به روزهایی که خواهد آمد.
« قبول کن! به خدا خانهی شما سارا! برای فاختهها آشیانهی خوبی است » .
پیرمرد آن خانهی یکتا را نظاره میکرد و بیتهای غزل اشک میشد و از چشمهای چروکیدهاش پایین میریخت. بعد انگار حسرت بیش از آن مجالش نداد تا آنجا بماند. یکباره از گذشته به اکنونش پرتاب شد .
غزل را به خاطراتش سپرد و فکر کرد زندگی اش غمگین ترین نمایشی بوده که تا کنون دیده است به جز آن روز آبانی و این روز بارانی.